سال 90

سال 90

نمی دونم چه حس خاصی دارم این لحظه های آخر سالی . انگار همه چیز سال 90 ، دقیقه ی نودی بود . با عجله با شتاب لحظه ی آخری.

شاید اگر امسال سال نود نبود این قدر همه چی با شتاب تمام نمی شد .

حس می کنم 12 ماه برام مثل 2 الی 3 ماه گذشت .

و چقدر هم سرنوشت ساز بود برام . یه سری چیزها رو از دست دادم یه سری چیزهای جدید به دست آوردم . دقیقا مثل دقیقه 90 فوتبال که خیلی چیزها توی اون دقیقه ی نودش اتفاق می افته...

دور و نزدیک

دور و نزدیک


دریغا دورترینم قلبم را لمس می کند

و نزدیکترینم قلبم را تکه تکه


دریغا دورترینم چشمانم را می خواند

و نزدیکترینم چشمانم را سوراخ


دریغا دورترینم ستاره ها را برایم گردگیری می کند

و نزدیکترینم ستاره ها را محو


دریغا دورترینم گل ها را برایم رنگین می کند

و نزدیکترینم گل ها را پرپر


دریغا دورترینم هوا را پاک می کند

و نزدیکترینم هوا را حبس


دریغا دورترینم دنیایم را پر می کند

و نزدیکترینم دنیایم را خراب


خدایا چه می شد اگر برای لحظه ای

دورترینم را نزدیک و نزدیکترینم را دور می کردی ؟!!


نوشته های دور 12

شب ها را می شمارم !!!


خواب به چشمانم نمی آید

خواب به چشمانت نمی آید

اگر برای لحظه ای به خواب روم کابوس می بینم

اگر برای لحظه ای به خواب روی کابوس می بینی


کابوس من تو هستی

کابوس تو من هستم


دستانم را در دستهایت بگیر تا کابوسم تمام شود

بگذار گرمی دستانت را احساس کنم

بگذار صدایت را از بی نهایت بشنوم

بگذار نور چشمانت را از دورها ببینم


خیلی وقت است که منتظر صدایت هستم تا بیایی و مرا بخوانی

و به من بگویی ماه شب چهاردهم ما را به سوی خود می خواند

و آرام صدای کوه بلند را در گوشم زمزمه کنی

و بگویی که درختها بی صدا سخن می گویند

چشمه ها آرام شده اند


بگویی تا دل من هم آرام شود


روزی خواهد آمد که سر از بالش در صبحگاه بردارم و ببینم که عاشقانه نگاهم می کنی و مرا به سوی خود می خوانی


چه صبحی است آن روز روشنایی اش روشنایی است

صبحی فرح بخش

صبحی دل انگیز

به دل انگیزی تمام دریاها و چشمه ها و کوه ها و طبیعت بکر و دست نخورده

به صفای پاک بودن و پاک ماندن

به آرامش دل من در هنگام آرام بودن و به اوج رفتن


روزی را با تو طی خواهم کرد که تمام نشدنی است به اندازه ی تمام ابدیت


از حالا به امید آن روز شب ها را می شمارم ...




نوشته های دور 11

موازی من


خدایا هوا چه قدر سنگین است !!!

در میان گلهای پرده اتاقم سایه ای از تو نشسته است

اما افسوس که تو بدلی هستی

ولی با این وجود به تو می اندیشم

به تو که موازی منی

به تو که همپای منی

به تو که در اندیشه ی منی

اما بی منی و من بی تو

ای کاش با تو بودم

سر به روی شانه هایت می گذاشتم

تو را می بوییدم

با تو پرواز می کردم

با تو به اوج می رفتم

با تو ، بودن را احساس می کردم

با تو به خدا می رسیدم

با تو اجابت می شدم

و با تو می ماندم

اما افسوس که تو در پرده ای و من بیرون پرده

افسوس که تو از ناکجاآبادی و من از کجاآباد

ولی باز هم به تو می اندیشم

اگر چه می دانم

از اندیشه ام به تو راهی نیست

می دانم که تو گذشته ای و من آینده

می دانم که پل حال را شکسته اند

می دانم که پروار شدنی نیست

می دانم که حقیقت ناگفتنی است

می دانم که وجودم گسستنی است

و می دانم که آغوشم پر ناشدنی است

از آنچه باید باشد

از آنچه باید ساخته شود

و از آنچه دوست داشتم که داشته باشم و باشم و بمانم و ببینم که چگونه موازی ها در کنار هم موازی می مانند

خدایا هوا چه قدر سنگین است !!!